تربیت آقازاده!

همیشه این سوال در ذهنم بود و بارها در گفت و گو با دوستان، آن را طرح کردم، اینکه: «چرا فرزندان بسیاری از مسئولین، آنگونه که شایسته است تربیت نشده‌اند؟ چرا آن‌ها گاه خلاف والدین خود، حرکت می‌کنند؟ ریشه این تضاد کجاست؟»

اول از همه ممکن است بگوییم: «ما که مسئول نیستیم!» و کل صورت مساله را پاک کنیم! اما من باورم بر این است که اگر این مساله درست باشد، یافتن ریشه‌های آن برای زندگی همه ما درس دارد. توجیه من هم این است که آنچه را که در بزرگان می‌بینیم صورت بزرگنمایی شده و زیر ذره‌بین زندگی بسیاری از ماست؛ با این تفاوت که یک سری کاتالیزور، نتایج و پیامدهای کارهای آن‌ها را زودتر و روشن‌تر بروز و ظهور می‌دهد.

***

من یکی از ریشه‌های مهم بروز تضاد در نوع زندگی (در هر سه حوزه بینش، گرایش و کنش) مسئولین و فرزندان‌شان را ناشی از «عدم تقسیم وقت» می‌دانم. همانطور که همه‌مان شنیده‌ایم اسلام توصیه نموده که اوقات شبانه روز را به سه بخش تقسیم کنیم؛ «بخشی برای استراحت و تفریح»، «بخشی کار و تلاش برای معیشت» و «بخشی برای عبادت».

تعادل بین این سه بخش، در زندگی اهمیت زیادی دارد، چیزی که اغلب ما از آن غفلت می‌کنیم؛ به نظرم «پاشنه آشیل» مسئولین هم همین‌جاست. آن‌ها برای بخش «کار»، و به تعبیری «خدمت به مردم» بعضا چنان وقت می‌گذارند که یادشان می‌رود که دو بخش دیگر هم وجود دارد[1]. «تربیت فرزند» از جمله مسائلی است که در این‌جا لطمه می‌خورد و تحت تاثیر عوامل دیگر ممکن است آسیب‌هایی را پدید آورد.

***

من دانشجو، توی کارمند، اون طلبه و... چقدر این تنظیم وقت را داریم؟ مگر نه اینکه آرمان ما ساخت جامعه است، خانه خودمان را چقدر ساخته‌ایم؟ اصلا به این تقسیم توجه داریم؟

چقدر سنجش شنوایی ضروری است!

بچه‌ها که می‌خواهند بروند مدرسه، می‌برندشان برای «سنجش»؛ «بینایی»، «شنوایی»، «گویایی» و... آن بچه‌‌ای که شنیدنش مشکل دارد، باید فکری برایش کرد. امّا یادمان می‌رود خیلی از ما بزرگ‌ترها هم نیاز به «سنجش» داریم!

***

قبلا توی یکی از مطالب گفتم که «زبان افراد متفاوت است؛ برخی احساسی‌اند و برخی عقلانی و منطقی و...باید با هرکس متناسب زبانش حرف زد». امّا به نظرم این یک مقدمه هم نیاز دارد.

مخاطب اول باید «شنوا» باشد؛ بعد می‌توان با زبان ویژه‌اش با او ارتباط برقرار کرد. «شنوایی» مقدمه هر رشد، جمود و یا نزول است. کسی که نتواند «حرف‌های جدید را بشنود، تحلیل کند و نسبتش را با آنچه در ذهن دارد بسنجد»، به همین زودی‌ها شکست را تجربه می‌کند. این آدم، دریچه گفتگو و نقد را بر خود بسته است... دور نیست که مرداب درونش خودش را و دیگران را عذاب دهد.

من به نظرم چنین می‌آيد که هیچ کس نمی‌تواند شنوایی ما را کنترل کند، مگر خودمان! این دریچه‌ای است که از داخل قفل می‌شود... پس مواظب باشیم که خواسته یا نخواسته دریچه را نبندیم!

 

محمد روزنامه فروش

از دانشگاه بر می‌گشتم، ذهنم درگیر مقاله‌ای بود که می‌خواستم برای همایش بنویسم. چند ایستگاهی گذشته بود. خط 1/38 ویژگی‌اش این است که معمولا جای خالی دارد برای نشستن و برای همین می‌شود کتاب خواند. از قضا آمد و جای خالی هم داشت.

چند ایستگاهی که گذشت، دو تا پسر با اور سبز سوار شدند. آخر اتوبوس بودم؛ با اینکه چندتا صندلی جلو هم خالی بود، یکی‌شون آمد کنار من نشست. چند لحظه‌ای بی‌اعتنا بودم، اما یه چیزی برام جالب بود که نمی‌دونستم چیه؛ یه حسی می‌گفت باهاش حرف بزن.

«این که پشت لباست نوشته، تحت حمایت و پوشش بهزیستی یعنی چی؟»، جواب داد: «روزنامه فروشی‌هایی که اینو داشته باشن، نیرو انتظامی بهشون گیر نمی‌ده؛ ولی اینو به هر کی بره می‌دن!». از درآمدش پرسیدم و اینکه روزی چندتا می‌فروشه:«روزی هفت-هشت تومن داره برام...امروز صد و هشتاد تا روزنامه فروختم...»؛ «روزنامه هم می‌خوانم...یکی دو کلاس رفته‌ام مدرسه...به خاطر تنگ‌دستی خونواده ول کردم...یه برادر دیگه‌ام هم روزنامه فروشه...»

عجیب قیافه پخته‌ای داشت، از چشم‌هاش هم می‌شد پختگی و مردانگی را خواند هرچند که اوجش 11-12 سال بیشتر نداشت!

***

«کــــــــار» آدم را پخته می‌کند. من به این خیلی باور دارم...

یکی از دوستان عزیزم، می‌گفت «بچه که بودم، جوجه رنگی می‌فروختم!» هر چند که حدس می‌زنم محتاج نبوده‌اند. کار آدم را پخته می‌کند؛ زن باشی یا مرد هم فرق نمی‌کند. گاهی ماها به اسم هر چی این را یادمان می‌رود، و آن موقع، دنبال لقمه چپه هستیم. «استقلال و روی پای خود وایسادن»، «تعامل با آدمی‌زادها»، «صبر و تحمل»، «اقتصاد» و...همه و همه از دل کار در می‌آید. و اعتقادم این است که باید کار (لااقل در ابتدا) «یدی باشد»؛ تا بعداً هم اگر پشت میزنشین شدیم، سختی‌اش یادمان نرود...

دوست دارم پوست بیاندازم...

دوست دارم پوست بیاندازم...

البته نه این طو رکه از باد کردن، پوستم تنگ بشه...

پوست انداختنی که نتیجه «رشد» باشد؛

چه حسی دارد وقتی نگاه می‌کنی به پشت سر و ‌می‌بینی که بزرگ‌تر شدی...

دستت، پایت، خیالت، عقلت رشد کرده‌اند...

***

بچه‌تر که بودم، با داداش کوچیکه می‌رفتیم توی پذیرایی خونه‌مون و کنار هم می‌ایستادیم بغل دیوار. با یک خط‌کش، قاشق و یا هر چی که دست‌مون می‌اومد قدمون روی دیوار گچی علامت می‌زدیم. هر چند وقت یه بار یادمون می‌اومد و می‌رفتم برای سنجش!

آخری‌اش همین سه چهار سال پیش بود...قبل از اینکه دیوار را رنگ کنند...

***

بحثی بود با دوستان سر اینکه ممکنه آدم حواسش نباشه و به جای اینکه گوشت بیاره و ماهیچه بشه، هرمون بزنه به بدن و هیکلش بشه مثل آرنولد! اما پفکی!

در عالم اندیشه و فکر هم همینه؛ و چه بسا این خطرناک‌تره...کافیه دور و بر یه آدم خاص (یه استاد، یه موسسه و یا ...) چرخیده باشی و اسمت اومده باشه کنار اسم اون‌ها. اون موقع کم‌کم می‌شی محل رجوع. یا ممکنه در این «جهل الرجال»ی حاکم بر ملّت، تو بشی علم‌دار یه حرکت.

نمی‌خوام کل مساله رو هوا کنم که اصلا وارد گود نشیم، نه! منظورم «حدشناسی» است در هر لحظه و هر مکان... اول قد خودمان را اندازه بگیریم و بعد اندازه جایی که می‌خوایم بریم؛ اگر اندازه‌مان بود، آن موقع تن‌مان کنیم (و البته به نظر خودم اگر کمی گشاد هم بود موردی ندارد، می‌شود اولش با پنبه اندازه‌اش را درست کرد، ولی به شرطی که متوقف نشویم)

همین!