قصهی یک همایش
یکی از مشکلات امروز جامعه ما این است که تجربیات پیشتر آزموده شده را مجدداً میآزماییم! شاید حافظه تاریخیمان ضعیف است. این مساله در حوزه تعلیم و تربیت هم ساری و جاری است. کمتر دانشجوی و فعال علوم تربیتی است که از تجربه مدارس جامع در دهه 50، فرآیند تدوین سند تحول در سال 67 و حتی روند آمادهسازی سند تحول بنیادین 90 اطلاع دقیقی داشته باشد. حالا نمیخواهیم به تاریخ تعلیم و تربیت تمدن اسلامی و ایرانی بپردازیم.
هستند آدمهای موفقی در گوشه و کنار کشورمان، و شاید همین بیخ گوشمان!، که تجربهای دارند از کلاسهای درس، تربیت غیررسمی، مدرسه و کلاسهای کپری و...
چه جلسات و همایشهای موفق و ناموفقی برگزار میشود که کسی از جزییات اجرایش خبر نمییابد و دوباره جلسه و همایش دیگر و دوباره کاریها و ...
بعد از برگزاری همایش چهارم انجمن فلسفه تعلیم و تربیت ایران، با نظر تعدادی از دوستان وبلاگی راه انداختیم برای ثبت تجربیات مختلفی که طی آن بدستمان رسیده بود. اسمش را گذاشتیم «قصه یک همایش». امید که دوستان هم کمک کنند تا این قصه، قبل از رسیدن کلاغه به خونهاش، به جایی برسد!
این را هم بخوانید: «یادداشتهای یک سرباز جنوبی»؛ دمش گرم که خیلی مرد است برای نوشتن.
گاهی حرفهایی است که نه میشود مقالهشان کرد تا در یکی از مجلات معتبر چاپشان کنی و نه میشود در کلام با کسی در میان بگذاری. اما حیفت هم میآيد که زنجیر کلمات درشان نیاوری. مطالب «شفا» از این دست است، برای شِفای خودم!