من کانونی هستم
«کانون قرآن و عترت مهندسی دانشگاه زاهدان»، برای خیلی از کسانی که میشناسم نقطه تحول و نقطه عطف زندگیشان بوده است. از جمله نشانههای تاثیر این تشکل بر اعضایش این است که بعد از سالها فارغالتحصیلی هنوز ارتباط بچهها با هم حفظ شده و دو سالی است که یک نشست سالیانه هم میگذارند.
امسال دومین نشست بود- قم/ مدرسه معصومیه (س)؛ البته نه از جنس همایشها و اردوهایی که تا حالا دیدهاید... این نشست را شاید تا نبینید نتوانید در ذهنتان تجسم کنید! از کیف و هدایا خبری نیست، کسی از مسئولین قرار نیست سخنرانی کند، هزینه رفت و برگشت را خودت باید بدهی، خورد و خوراک هم ساده است و معمولش اینکه یکی از بچهها زحمت پخت و پز را انجام میدهد (آبگوشت ظهر اول را هادی زحمت کشید و شام را هم مهمان حضرت معصومه (س) بودیم!؛ محمدحسین هم که اصل کار یعنی چایی را روبراه میکرد).
کل دعوتیها حدود بیست – سی نفری بودند که دست آخر شانزده نفر آمدند؛ با اینکه همه گرفتار بودند. بحث از خودمان بود؛ اینکه چه میکنیم، برای آیندهمان چه برنامهای داریم، برای رسیدن به آرمانها و زندگی آرمانی به چه مشکلی برخوردهایم... بحث از تامین معیشتمان بود، آق محمد میگفت با حدود نود تومن شهریه زندگی دو نفرهاش را میچرخاند... یونس با یک میلیون و خردهای حقوق میخواهد برود بوشهر کتابفروشی جبهه فرهنگی انقلاب بزند... سجاد که مهندس آیتی اداره بیمه زاهدان است، دغدغه کار فرهنگی دارد و اینکه چطور میشود در کار دولتی، آرمانها را بروز داد...محمدحسین تازه سربازیاش تمام شده و ساکت گوش میکند...علی که دغدغهاش کار اقتصادی است و معتقد است این جنبه مغفول مانده...
جلسات توی یکی از حجرههای مدرسه برپا میشود. هر کس سوالات ذهنی و مسایلی را که در زندگیاش با آن مواجه شده، مطرح میکند و دیگران هم مسایل مشابهی را که درگیرش هستند میگویند و هر کس اگر یافتهای یا تجربهای درباره آن دارد، میریزد وسط گود. برای خودش شده است جلسه هماندیشی.. طلبه داریم، دانشجو علوم انسانی، و مهندس و حتی بچههایی که وسط این دو دنبال راهی هستند...
***
خدایا! این کانون و برکاتش را از ما نگیر...
گاهی حرفهایی است که نه میشود مقالهشان کرد تا در یکی از مجلات معتبر چاپشان کنی و نه میشود در کلام با کسی در میان بگذاری. اما حیفت هم میآيد که زنجیر کلمات درشان نیاوری. مطالب «شفا» از این دست است، برای شِفای خودم!